درباره نویسنده
سمــــــــانه
یک شهروند عادی ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • سمــــــــانه
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • فاطمیه نزدیک است...
  • روزهای آخر سال.....
  • ورزش یا حجاب؟؟؟؟؟!!!!
  • نشانه های قرآن
  • دلـت را بتـکان ...
  • پاییز
  • عاشورا، نیمروزی جاویدان
  • مرا یاد کن
  • معیار ارزش انسان
  • با همه‌ی بی‌سر و سامانی‌ام باز به‌دنبال پریشانی‌ام
  • عید غدیر مبــــــــــــارک
  • یک عمر پایت سوختم ، قابل ندارد
  • او خواهد آمد
  • حجاب باید زیبا باشد
  • وقتی چادر مشکی، لذت‌طلبی حضرات را می‌رنجاند
  • و بگو ای آتش سرد و سلامت باش...
  • پلیس مهربون
  • گل
  • شوخی با شاعران
  • همراه اول
  • خدا را یاد کن....
  • شهیدان زنده اند......
  • تاثیر رفتارها
  • امان از دل مادر......
  • آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
  • داستانی از یک درس مهم زندگی
  • همین ها هستند
  • جامعه ای که همه دم از فرهنگ میزنن
  • بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد
  • سفر عتبات عالیات
کلمات کلیدی مطالب
  • شعر (۱)
  • فاصله با خدا (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
دوستان من
  • نگهبان بهشت
  • دردنامه ها...
  • عکاس بيحواس
  • هلو 101
  • اتاق
  • من به وزن کلمات
  • چاپ دوم
  • و بدانیم اگر کرم نبود بعضیها چیزی کم داشتند!
  • حاج محمد
  • ایستگاه رنگین کمان
  • لواشک ترش!!!
  • اویس مردی از دیار قرن
  • راه فضیلت
  • گل پسرک شهریوری
  • من با تو هيچگاه نبودم تو با مني
  • تلخندك
  • چغک
  • دولت كريمه امام زمان
  • http://hamkhani.ir
  • هانی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



حسن طوبي
حسن طوبي
فاطمیه نزدیک است...
نویسنده: سمــــــــانه - ۱۳٩۱/۱/۳٠
زیر باران دوشنبه بعد از ظهر                       اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم                              زن همسایه بر زمین افتاد

سیب‌ها روی خاک غلطیدند                         چادرش در میان گرد و غبار
قبلا این صحنه را... نمی‌دانم                         در من انگار می‌شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم                           کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه                            پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست                       به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر، گریه نکن                       مرد گریه نمی‌کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی                          یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بی‌تفاوت ما                             ناله‌هایش فقط تماشا شد

صبح فردا به مادرم گفتم                             گوش کن! این صدای روضه‌ی کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم                             در و دیوار خانه‌ای مشکی است

****
با خودم فکر می‌کنم حالا                             کوچه ما چقدر تاریک است
گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه                    راستی! فاطمیه نزدیک است...


نظرات ()



روزهای آخر سال.....
نویسنده: سمــــــــانه - ۱۳٩٠/۱٢/٢۸

امروز آخرین روز کاری سال 1390 ، 28 اسفنده

همیشه آخر سال که میشه با وجود خوشحالی که داره عید میشه ولی ته ته دلم گرفته س ، آخه طبق روال عادی یه سری کارایی که باید تو سال 90 انجام میشد بازم تموم نشد و نیمه کاره موند

یه احساس عجیبی که دارم اینه که یه سال دیگه از عمرم گذشت و من هنوز اندر خم این کوچه ام....

مگه این دنیا میزاره ما به کارمون برسیم و یه تکونی بخوریم.....

ولی امیدوارم تو سال 91 به اون تحولی که میخوام برسم.

هر سال عید روز اول با کلی ذوق و شوق میرفتیم خونه مادربزرگم ولی امسال دیگه نیست که بریم، هرچند که مطمئنم اون جایگاه بسیار خوبی داره ولی افسوس برا خودم میخورم که...

امیدوارم سال جدید برای همه ی دوستان و خودم و خانوادم، سال ترقی و رشد معنوی و دنیوی و اخروی باشه،  "الهی آمین"

خداوندا همه ما رو تو زندگی هدفمند قرار بده.....

مبارک به تو آن عیدکه فردا باشد / نـوروز نـوید وصـل دلـها بـاشـد
امـیـد که با فضل خداوند جـلـیّ / سـال فـرج مـهـدی زهـرا باشـد

سال ا391 مبارک، انشاءالله در سال جدید به همه ی اهداف الهی تون دست یابیدلبخند

عید شروع سالی نو در تاریخ و حالی نو در انسان است بای بای

  

نظرات ()



ورزش یا حجاب؟؟؟؟؟!!!!
نویسنده: سمــــــــانه - ۱۳٩٠/۱۱/٢٤

من یه ورزشکارم، مربی ایروبیک

بین من و یه نفر دیگه باید یکی انتخاب میشد، تعریف از خودم نباشه، کار من با اون اصلا قابل مقایسه نبود، فرد رقیب خیلی خیلی مبتدی بود، ولی جالبه که به بهانه ای که من ناراحت نشم اونو انتخاب کردن، دلیلشو میدونستم، اون باشگاه یه مربی میخواست که ظاهرش به اصطلاح قرطی باشه، یه من و نیم آرایش داشته باشه و موهاش شینیون کرده باشه و یه شال وسط سرش باشه و اونم در حال افتادن، نه اینکه مثل من با حجاب وارد باشگاه بشه و ....

وقتی ورزش حرفه ای رو در رشته ایروبیک زیر دست بهترین مربی تهران تو یکی از بهترین باشگاههای خصوصی شروع کردم، جزء شاگردهای خوب استادم بودم،  ولی یه فرقی بین من و بقیه شاگردا بود، اینکه من حجاب داشتم و بقیه.....

روزی که یکی از شاگردا  منو دید، با تعجب خیلی زیاد گفت: تو حجاب داری؟؟!!!!!!

خندیدم و گفتم بله،

 کارم خوب بود، واسه خیلی از اجراها انتخاب میشدم، ولی چون با بقیه خیلی فرق داشتم به بهانه ای در میرفتم، برای2 تا از شبکه های ماهواره ای انتخاب شدم، مربیم که خیلی دوست داشت من باشم میگفت، بیا دیگه، روسری سر میکنی ، لباس هم که پوشیده است، ولی من که میدونستم  پشت صحنه ها چه خبره.....

به هر حال با بهانه ای قانع کننده جا میزدم ولی واقعا دلم میخواست که تجربه کنم ولی متاسفانه...، مملکته ما داریم؟!!! مخصوصا جامعه ورزشی...

مربی که شدم، رفتم چند تا باشگاه خصوصی واسه کار، ولی وقتی ظاهرمو میدیدن، میگفتند نه، بله ظاهر مهمتر از کاره، اگه یه تیپ عجیب و غریب داشتم، مربی با حالی بودم

خدا رو شکر الان تو 2 تا باشگاه کار میکنم و کارمم خوبه، استادم همیشه به من افتخار میکنه، بهترین شاگردش بودم فقط دوست داشت منم یه نموره ژیگول بودم و این حجابو نداشتم......، ولی الان دیگه خودش رفته خارج از ایران و منو به جای خودش گذاشته

خلاصه خیلی ها کار منو خیلی قبول دارن ولی منهای حجاب

جالب اینه که تو آمریکا، رفتم جیم(باشگاه)، با حجاب با دستگاههای ورزشی کار کردم،  کسی که بهم عجیب و غریب نگاه نکرد، هیچ، احترام هم برام قائل بودن

اونوقت این یعنی چی؟؟؟؟؟ چه طور میشه مقایسه کرد؟؟؟؟

نظرات ()



نشانه های قرآن
نویسنده: سمــــــــانه - ۱۳٩٠/۱۱/۱

در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی رو میشه در سجیه دید،
این شمالیترین شهر دانمارکیهاست .....
جایی که دریای بالتیک و دریای شمالی بهم میپیوندند.
دو دریای مختلف با هم یکی نمیشوند و بنابرین این راستا بوجود میاد.


 

 

و این همان چیزی است که در قرآن آمده است:

سورة مبارکه  الرحمن:
مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (19)
بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (20) 
فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (21) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (22)
19. دو دریا را به گونه ای روان کرد که با هم برخورد کنند.
20. اما میان آن دو حد فاصلی است که به هم تجاوز نمی کنند.
21.پس کدامین نعمتهاى پروردگارتان را انکار مى‏کنید؟
22. از آن دو، مروارید و مرجان خارج میشود.
 
سوره مبارکه فرقان آیه 53:

« و هو الذی مَرَجَ البحرینِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ
جَعَلَ بَینَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً»
 و اوست کسی که دو دریا را موج زنان به سوی هم روان کرد این
یکی شیرین و آن یکی شور و تلخ است و
میان آندو حریمی استوار قرار داد.

سوره مبارکه فاطر آیه 12:
وَمَا یَسْتَوِی الْبَحْرَانِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ
شَرَابُهُ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَمِن کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْمًا طَرِیًّا
وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَى الْفُلْکَ فِیهِ مَوَاخِرَ
لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ
 این دو دریا یکسان نیستند: یکی آبش شیرین و گواراست و
یکی شور و تلخ، از هر دو گوشت تازه می خورید،
و از آنها چیزهایی برای آرایش تن خویش بیرون می کشید و
می بینی که کشتی ها برای یافتن روزی و غنیمت،
 آب را می شکافند و پیش می روند،
باشد که سپاسگزار باشید.


سوره مبارکه نمل آیه 61:
اَمَّنْ جَعَلَ الْاَرْضَ قَرَارًا وَ جَعَلَ خِلالَهَا اَنْهَارًا وَ
جَعَلَ لَهَا رَوَاسِیَ وَ جَعَلَ بَینَ الْبَحْرَیْنِ حَاجِزًاءَ
اِلهٌ مَعَ اللهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لَا یَعْلَمُونَ ﴿61﴾
[آیا شریکانى که مى‏پندارند بهتر است‏] یا آن کس که
زمین را قرارگاهى ساخت و در آن رودها پدید آورد و براى آن،
کوه‏ها را [مانند لنگر] قرار داد،
و میان دو دریا برزخى گذاشت؟ آیا معبودى با خداست؟
 [نه،] بلکه بیشترشان نمى‏دانند.











 

نظرات ()



دلـت را بتـکان ...
نویسنده: سمــــــــانه - ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

دلـت را بتـکان ...

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...


خـانه تـکانی دلـت مبـارک

نظرات ()



پاییز
نویسنده: سمــــــــانه - ۱۳٩٠/٩/٢٦

مثل درخت باشید که در تهاجم پاییز هرچه بدهد
روح زندگی را برای خویش نگه می دارد . . .
.
.
پاییز تنها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون می ده!
کاش همه انسانها مثل پاییز باشن تا از همون روز اول رنگ و روی اصلیشون رو نشون بدن
.
.
باز پاییز است اندکی از مهر پیداست ؛
حتا در این دوران بی‌مهری , باز هم پاییز زیباست . . .
.
.
برگ سبز درخت، “معرفت کردگار”
و برگ زرد درخت، “معرفت روزگار” است . . .
.
.
امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگ که میافته یک دونه از غمهای دلت کم بشه
و دیگه هیچوقت ناراحت نباشی . . .
.
.
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان . . .
.
.
باغبان خویش باش، در چهار فصل زندگی انسان، پاییز کمین کرده است . . .
.
.
هرگز مغرور نشو
برگ وقتی می ریزه که فکر می کنه طلاست !
.
.
کسی که رنگ پریدگی پاییز را دراک کرده باشد ، به نیرنگ گلهای رنگ رنگ دل نخواهد سپرد . . .
.
.
مثل درخت باشید که در تهاجم پاییز هرچه بدهد ، روح زندگی را برای خویش نگه می دارد . . .
.
.
در خراب ِ غفلت آبادیم ما
در خزان زندگی، شادیم ما
از بهاران، غافلیم و دلخوشیم
همچنان بی حاصلیم و دلخوشیم
.
.
وقتی میرفتی بهار بود ..تابستون نیومدی ..پاییز شد …
پاییز که نیومدی پاییز ماند ..زمستان که نیای ..باز پاییز میماند
تروخدا فصل ها رو به هم نریز و زودتر بیا !
.
.
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمی دانم
اینجا شده پاییز ، آنجا را نمی دانم
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمی دانم . . .
.
.
میان همهمه ی برگهای خشک پاییزی
فقط ما مانده ایم که هنوز از بهار لبریزیم . . .
.
.
زرد است که لبریز حقایق شده است / تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی / پاییز بهاری است که عاشق شده است . . .
.
.
برای من که دلم چون غروب پاییز است / صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است . . .
.
.
این هوا ، هوای دلگیریست ، فصل قلبم پاییزیست!
آسمان قلبم ابری است ، دلم گرفته ، این چه دردیست ؟
.
.
زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت
زندگی تکرار پاییز است باید دید و رفت . . .
.
.
بیا ای همنشین سرد پاییز / به آواهای شب هایم درآمیز
بیا ای رنگ مهتاب بلورین / تو شعری تازه در من برانگیز . . .
.
.
در ماه مهر بادهای پاییزی بی مهری را با برگ درختان آغاز میکنند . . .
.
.
پاییز غریب و بی رحم ، اون همه برگ مگه کم بود ؟
گل من رو چرا چیدی ، گل من دنیای من بود
.
.
تو آن فرشته ای که وقتی در فصل پاییز راه می روی
برگ درختان انتظارمی کشند زود تر از دیگری پاهایت را بوسه بزنند . . .
.
.
غمگین تر از پاییز ، زمستونه که بهار ندیده ، اما غمگین تر از او منم که تو را ندیدم . . .
.
.
آنان که پاییز را دوست ندارند نمیدونند که پاییز همون بهاریست که عاشق شده
پاییزتیم !
.
.
پاییز می آید ، زمانی که خاطرات شیرین گذشته ی خودم را با تو به یاد می آورم
پاییز همچون بهار دل انگیز می شود ، بیا و اینک مرا با خود به آن سوی دریاها ببر
شاید دگر برای پیوستن فرصتی نباشد
.
.
به که گویم که تو منزلگه چشمان منی / به که گویم که تو گرمای دستان منی
گرچه پاییز نشد همدم و همسایه ی من / به که گویم که تو باران زمستان منی . . .
.
.
کاش زندگی در برگ درخت جاری بود
آنگاه تا بهار بود می خندیدیم و بعد به امید پاییز می نشستیم . . .
.
.
نیمکت چوبی کهنه نم گرفته زیر بارون ، زیر سقف بی قرار شاخه های بید مجنون
ابر بی طاقت پاییز مثل من چه بی ستارست ، مثل من شکسته از این نامه های پاره پارست . . .
.
.
مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد ، حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد . . .
.
.
زیر سایبون چشمات تو شبستون نگاهت
یه جایی گوشه اشکات مچ عشقتو میگیرم
بین پاییز و زمستون انتظار و نم بارون
میون نامهربونی تا بخوای برات میمیرم

نظرات ()



عاشورا، نیمروزی جاویدان
نویسنده: سمــــــــانه - ۱۳٩٠/٩/۱٦

ای بی کفــــــــــــــــن، صد پاره تــــــــــــــــــن

ای تشنه لب حسیــــــــــــن، عشق زینب حسیـــــــــــــــــن

بابی انت و امی یا مظلوم یا مظلوم، بابی انت و امی یا مظلوم یا حسین

هیئت مکتب الزهرا میرم با نوحه خونی آقای محمد طاهری، دهه اول محرم هر روز روضه یکی از یاران امام حسین رو می خونند روضه هر کدوم از شهدای کربلا رو که میخونه، گریه که چه عرض کنم، توانت از بین میره، درک این صحنه های غیر قابل تصور، جیگرتو میسوزونه، تازه اینایی که واسه ما میگن هیچوقت به سوزناکی اونی که در صحرای کربلا اتفاق افتاده، نیست، ما فقط قطره ای از دریای بیکران مصیبت رو میشنویم.

من از تحریر این غم ناتوانم                که تصویرش زده آتش به جانم

تو را طاقت نباشد از شنیدن                شنیدن کی بود ماننـــــــد دیدن

 روضه حضرت عباس، روضه علی اکبر، علی اصغر، طفلان امام حسن(ع)،حضرت زینب (س)، بچه های خانم زینب(س)، رقیه سه ساله و سکینه دختر امام حسین(ع) و بقیه اصحاب و یاران، و در آخرین ساعات ظهر عاشورا، روضه امام حسین(ع)

واقعا نمیشه درک کرد این سختی که به امام و یارانش وارد شده.

حالا فکرشو بکن، تک تک  این مصیبتها که ما روضه ی هر کدومشونو فقط تو یک روز میشنویم و هنگ میکنیم، تو یک نیمروز اتفاق افتاده، این همه وقایع جگر سوز فقط تو یک نیمروز!!!! ای واااای بر من......

ظهر عاشورا....، عاشورا نیمروزی جاویدان

تازه بعد ازغروب عاشورا، مصیبت حضرت زینب و زنها و کودکان شروع میشه.....، امان از دل زینب ، چه خون شد دل زینب

خدایــــــــــــا ،عجب شبیه شب شام غریبان!!

الهی بمیرم برا دل حضرت زینب، برا غریبی و مظلومی امام حسین (ع)، این همه مصیبت فقط در چند ساعت، این همه غصه و خون دل ....

دلم میخواست مرد بودم و تو این هیئتها، شور میگرفتم و سینه زنی میکردم ، این جوری شاید یه ذره خالی میشدم....

نظرات ()



مرا یاد کن
نویسنده: سمــــــــانه - ۱۳٩٠/٩/۱٢

گفتم: چقدر تنها هستم                                                                                    

گفت: من بسیار نزدیکم (بقره/186 ) 

گفتم: تو همیشه نزدیکی، من دورم.... کاش می شد بیشتر نزدیک شوم.

گفت: هر صبح و عصر، مرا با قلبی لرزان و فروتن با صدای آهسته یاد کن. (اعراف/ 205 )

گفتم: این هم سعادت می خواهد!

گفت: دوست نداری بخشیده شوی؟

گفتم: از خدا می خواهم... یعنی از خودت می خواهم مرا ببخشی!

گفت: پس بخشش را از من بخواه و بعد توبه کن. (هود/90)

گفتم: با این همه آلودگی و گناه.... چه کنم؟

گفت: مگر نمی دانی خداست که توبه را از بندگانش قبول می کند؟ (توبه/104)

گفتم: با این همه گناه چطور توبه کنم؟

گفت: من آمرزنده ی گناه و پذیرنده ی توبه ام. (مومن/3)

گفتم: برای کدام گناهم می توانم توبه کنم؟

گفت: من همه ی گناهان را می بخشم. (زمر/53)

گفتم: یعنی مطمئن باشم؟

گفت: جز من چه کسی هست که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/135)

گفتم: چرا، چرا در مقابل حرفهایتهمیشه مثل یخ آب می شوم؟ توبه می کنم، توبه!

گفت: من، هم توبه  کنندگان را و هم کسانی را که پاک انددوست دارم. (بقره/222)

 گفتم: پروردگارم! من جز تو کسی را ندارم.

گفت: آیا من برای تو کافی نیستم؟ (زمر/36)

گفتم: در برابر این  همه محبتت چه کنم؟

گفت: مرا یاد کن. (احزاب/41)

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »